
گریخت....تاریخ را میگویم و تا آمدم روز را در ذهنم پرورش دهم از چشمهایم نهان شد و نشد روی سینه اش بنشینم و خنجرم را تا انتها در گلویش فرو برم و اندیشناک بی هنری دستان خویش بودم...چرا که از این پلید ترسو چاپلوس طماع(تاریخ) متنفرم...
او همه اجدادم. همه استعدادها و نبوغ ها...همه مردها و محبوب ها و همه عزیزان و بزرگان و نیاکان مرا و مارا کشته است...
به تاریخ گوش دهید ...چرا صدای اینان را نمیشنویم جز فریاد خواجه ها و خاقان ها ..غمزه ایازشان و شاعران و دلقک اهایشان صدای نیست..............











.jpg)





