تبليغاتX
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها...

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها...

گاهی دلم برای خودم تنگ می شود.....

 

 

گریخت....تاریخ را میگویم و تا آمدم روز را در ذهنم پرورش دهم از چشمهایم نهان شد و نشد روی سینه اش بنشینم و خنجرم را تا انتها در گلویش فرو برم و اندیشناک بی هنری دستان خویش بودم...چرا که از این پلید ترسو چاپلوس طماع(تاریخ) متنفرم...

او همه اجدادم. همه استعدادها و نبوغ ها...همه مردها و محبوب ها و همه عزیزان و بزرگان و نیاکان مرا و مارا کشته است...

به تاریخ گوش دهید ...چرا صدای اینان را نمیشنویم جز فریاد خواجه ها و خاقان ها ..غمزه ایازشان و شاعران  و دلقک اهایشان صدای نیست..............

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 23:16  توسط نازنین مریم  | 

 

دلم عجیب گرفته....بابا دم تو گرم.....کجایی؟به قول داداش جونام چند چندی باخودت...؟؟؟

چقدر اشتباه کردم....چقدر اشتباه...بسه دیگه....خسته نشدی از اینهمه به عقب برگشتن....؟؟؟

از این همه خواستن و نرسیدن...کی گفته مقصر جهانشاهیه....وزارت علومه...دانشگاست...همه از بی عرضگیه خودته....

کاش بجای ثریا تورو سنگسار میکردن...

نه ذهنم به نوشتن قد میده .....نه حسش میاد....

فقط بدونی داغونم و اشکهامه که شبمو صبح میکنه.....

دوباره غربت و آن ماجرای دلتنگی

و من که گم شده ام لابلای دلتنگی

......................

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت 23:51  توسط نازنین مریم  | 

سهراب یه شعر داره که از همون قدیم ندیما خیلی دوستش داشتم، میگه:

دچار یعنی عاشق

و فکر کن که چه تنهاست

اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بی کران باشد.

یه دوست خوب یه داستان برام نوشت، خوند، نمی دونم هر جور می خواین تعبیر کنید؛ از عرفان نظر آهاری به این ترتیب :

آدم لبخند زد :

ماهي كوچك دچار آبي بيكران بود.آرزويش همه اين بود كه روزي به دريا برسد.و هزار و يك گره آن را باز كند و چه سخت است وقتي كه ماهي كوچك عاشق شود.عاشق درياي بزرگ.ماهي هميشه و همه جا دنبال دريا ميگشت، اما پيدايش نميكرد.هر روز و هر شب ميرفت، اما به دريا نميرسيد. كجا بود اين درياي مرموز گمشده پنهان كه هر چه پيشتر ميگشت، گمتر ميشد و هر چه كه ميرفت، دورتر.

ماهي مدام ميگريست، از دوري و از دلتنگي. و در اشك و دلتنگي اش غوطه ميخورد. هميشه با خود ميگفت: اينجا سرزمين اشكهاست. اشك عاشقاني كه پيش از من گريسته اند، چون هيچ وقت دريا را نديدند؛ و فكر ميكرد شايد جايي دور از اين قطره هاي شور حزن انگيز دريا منتظر است.
ماهي يك عمر گريست و در اشكهاي خود غرق شد و مُرد، اما هيچ وقت نفهميد كه دريا همان بود كه عمري در آن غوطه ميخورد.
قصه كه به اينجا رسيد، آدم گفت: ماهي در آب بود و نميدانست، شايد آدمي هم با خداست و نميداند.و شايد آن دوري كه عمري از آن دم زديم، تنها يك اشتباه باشد.
آن وقت لبخند زد. خوشبختي از راه رسيد و بهشت همان دم برپا شد. (عرفان نظر آهاری)
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389ساعت 0:38  توسط نازنین مریم  | 

 

در غربـتـی بدون تــو از دست می روم

با این وجود عشق تــو تا هست می روم

چشم تــو را نشانــه گرفته ست چشم من

با یـاد تـو همیـشه از ایـن دست می روم

گـاهی بدون ایـنــکه بدانـــم چـه می کنـم

بی آدرس به کوچه ی بن بست می روم

زخـمی تــریــن ِ عقــده ی آتـشفـــشـانـیم

بغض مـرا که داغ تـو بشکست می روم

با این همـــه کبوتــــر دلهــــای نــامه بر

عاشق تــر از همیشه به پیـوست می روم(لاادری)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آذر 1389ساعت 0:56  توسط نازنین مریم  | 

نازنین مریم  تنهاییت تسلیت....اشک بریز و اشک بریز....

روزها روزها سرگردانیت تسلیت...صبور باش که کتیبه سیاه زندگی تو نیز بسته خواهد شد..خیلی زود...خیلی زود...به چشم بر هم زدنی...

کاش آسمان با اشکهای من به رقابت برخیزد....افسوس که او هم تنهایم گذاشت....

بی سروسامانیت تسلیت.....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آذر 1389ساعت 22:48  توسط نازنین مریم  | 



 

 

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

دلنوشته نازنین مریم

دلم برای تبسم شیرین گلهای بهاری تنگ شده...دلم برای شادیهای کودکانه لک زده..وقتی از پس روزهای بهاری به استقبال زمستان سرد میرویم یادمان باشد دستهای سرد و خیس هم را محکم بگیریم تا کسی از میانمان  زمین نخورد و خرد نشود...در میان های و هوی  کودکان گامهای با اراده ای برداریم تا توان ماندن داشته باشیم  و این ماندن و خندیدن و گام برداشتن  نیاز به یاری دارد  تا در میان راه از پای نیفتی...

بغض گلویم را گرفته آنقدر که از درد آن نمیتوانم ابرها را کنار  بزنم و باید باران ببارد و تمام صورتم را معطر سازد تا از آن وضو سازم...گفتم وضو....خدای مهربانم....

 در پس روزها و روزها تنهایی و تنهایی تو میمانی و آغوش پرمهر پروردگارت...امشب با زبان خودم با او کمی حرف دارم..دلنوشته ام را از عمق نیاز نثارش میکنم و میدانم که میبیند....اشکهایم را میفهمد...نبض تپنده ام را حس میکند..

امشب آمده ام با چشمانی اشکبار و روی شرمسار و دلی ناامید..خدای من ...دل بنده ات عجیب شکسته....تنهایی و ترس از آینده ای موهوم شانه هایش را میلرزاند...مانده ام تنهای تنها ای خدا...

خسته ام از تکرار روزمره ام و روز مره تکراری ام...از دنیا و آدمهایش..از دورنگی دنیا...از بی وفایی لحظه هاشادی و شیرین زندگی...از بدی خودم که مدام با ناشکریهایم داشته های دیگران را  چون پتکی بر سرم  میکوبم  و خودم..درونم و وجودم را خرد و له می کنم خسته ام....از این همه بی سروسامانی

به قول خواهر:

یادش بخیر رونق شبهای عاشقی 

یک لحظه هم به دوریش عادت نداشتم

یادش بخیر از لحظات عاشقی ام با تو...از خلوت شبانه ام  با تو..تو که بودی تنهایی را حس نمیکردم..اما وجود گناهکارم میان من و تو حجابی به وسعت لحظه های تلخ زندگیم  انداخت ..ناامیدم..از همه جا مانده و رانده

حیرانم...میدانم حقیقت  تویی اما همه رفتند و من مانده ام با پایی که توان رفتن ندارد.اطرافیانم همه به اوج رسیدند و پروازکنان به سویت ره کمال را پیمودند و من...... حتی توان رفتن ندارم(برایم دست نایافتنی شده ای)

مهربان خدای من ....آمده ام برای عهد و پیمانی دوباره تا درد فراق را به حلاوت و شیرینی انتظار راز و نیاز شبانه گره بزنم

عاشقم کن تا عاشقانه با تو عاشقی کنم....

(نازنین مریم)

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آذر 1389ساعت 23:43  توسط نازنین مریم  | 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری دوم www.pichak.net كليك كنيد
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آذر 1389ساعت 21:33  توسط نازنین مریم  | 

 

 

خبر به دور ترین نقطه ی جهان برسد

نخواست او به من خسته _بی گمان_ برسد

شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت

کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد

چه میکنی اگر او را که خواستی یک عمر

به راحتی کسی از راه ناگهان برسد...

رها کنی برود از دلت جدا بشود

به آنکه دوست ترش داشته ، به آن برسد

رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند

خبر به دور ترین نقطه ی جهان برسد

گلا یه ای نکنی بغض خویش را بخوری

که هق هق تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند که... نه ! نفرین نمیکنم ... نکند

به او که عاشق او بوده ام زیان برسد

خدا کندفقط این عشق از سرم برود

خدا کند که فقط زود آن زمان برسد                            زنده یاد نجمه زارع

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت 15:43  توسط نازنین مریم  | 

 

 

بخوان در چشم های من هزاران راز  پنهانی

دلم دیوانه خواهد شد همین فردا به آسانی

ببین تصویر دنیا را چه نقش مبهمی دارد

و من گم می شوم هر لحظه در دنیای حیرانی

من و عشق و نخندیدن، چه خواهد شد نمی دانم؟!

نمی یابم دل خود را میان این پریشانی

غریبانه سکوتم را بخوان ای آشنای دل!

که در دنیا فقط لحن سکوتم را تو می دانی

و می دانی که بعد ا زتو از این ویرانه خواهم رفت

و آزادانه خواهم مرد در دام تو پنهانی

به یاد خاطرات با تو بودن اشک می ریزم

به یاد خلوت و سجاده و شبهای بارانی

رهایم کرده ای شاید نمی دانم، ولی ای گل

تو آن نقشی که همواره به ذهن عشق می مانی

 (سمیه حمزه ای)

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آذر 1389ساعت 23:37  توسط نازنین مریم  | 

برعکس قرص ماه که یک کم گرفته بود

قلبی به قدر وسعت عالم گرفته بود

تنها نه او که کل اتاق و وسایلش

رنگ سکوت و بی کسی و غم گرفته بود

اشیا و رنگ ها و خطوط و قیافه ها

شکلی مهیب و درهم و برهم گرفته بود

حتی تمام عقربه ها ایستاده و

پاهای آهنی زمان هم گرفته بود

کلی برای خودکشی اش نقشه داشت و

بودن براش حالت مبهم گرفته بود

(یعنی که پس از آنکه بمیرد

بویی شبیه بوی جهنم گرفته بود)

آن روز رفته بود به عطاری محل

اما به جای عطر کمی سم گرفته بود

و شب میان جشن عزاداری خودش

با خنده بغض کرده و ماتم گرفته بود

از فرط بی کسی همه شب در آینه

خود را بغل نموده و محکم گرفته بود

و مثل یک پرنده بی پر از آسمان

برگشته باز هیات ادم گرفته بود

در بین ابرها و شب و رعد و برق و باد

باران؟ نه گریه بود که نم نم گرفته بود

نزدیک صبح رنگ حقیقت گرفت آن

تصمیم تازه ای که مصمم گرفته بود

نه!خودکشی نکرده و فردا اتاق او

عطر بهشتی گل مریم گرفته بود...(لاادری)

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آذر 1389ساعت 16:15  توسط نازنین مریم  | 

 

 

سیب

 
تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز ...
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چرا
خانه کوچک ما سیب نداشت.

(حمید مصدق)

 
پاسخ سیب
من به تو خندیدم چون نمی دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدی
ونمی دانستی
باغبان باغچه همسایه ، پدرپیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده ی خود
پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک،
لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت برو،
چون نمی خواست به خاطر بسپارد
گریه تلخ تورا
ومن رفتم وهنوز...
سالهاست که در ذهن من آرام،آرام
حیرت وبغض تو تکرار کنان می دهد آزارم
ومن اندیشه کنان غرق این پندارم
که چه می شد ،اگر

باغچه کوچک ما سیب نداشت(فروغ فرخزاد)

 

پاسخ به این دو شعر از زبان جواد نوروزی

 

دخترک خندید و
پسرک ماتش برد !
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه ، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست،
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد!
غضب آلود به او غیظی کرد!
این وسط من بودم،
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم...
من که پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِ
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام!
هر دو را بغض ربود...
دخترک رفت ولی زیر لب این را گفت:
" او یقیناً پی معشوق خودش می آید! "
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد! "
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز!
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت......

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آذر 1389ساعت 0:15  توسط نازنین مریم  | 

از نگاه تو مسلمانی من می لرزد

اولین بیت خراسانی من می لرزد

مثل یک نیمه شب سرد سراسر کابوس

عرقی سرد به پیشانی من می لرزد

تو همان حور سپیدی که به هرم نفست

پشت شب های زمستانی من می لرزد

از کجا آمده ای کولی کافر کردار؟؟؟؟

که چنین خرقه صنعانی من می لرزد

شاید از تیره ی نفرین شده ی انسانی

که سر شعله ی شیطانی من می لرزد

کاش نوحی برسد از پس دریای غزل

تا هنوز این دل طوفانی من می لرزد

زیر باران بلا وقفه ی عشقی مسموم

بیت تب کرده ی پایانی من لرزد

(محمدرضا سرسالاری)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آذر 1389ساعت 0:8  توسط نازنین مریم  | 

 

 در غربـتـی بدون تــو از دست می روم

با این وجود عشق تــو تا هست می روم

چشم تــو را نشانــه گرفته ست چشم من

با یـاد تـو همیـشه از ایـن دست می روم

گـاهی بدون ایـنــکه بدانـــم چـه می کنـم

بی آدرس به کوچه ی بن بست می روم

زخـمی تــریــن ِ عقــده ی آتـشفـــشـانـیم

بغض مـرا که داغ تـو بشکست می روم

با این همـــه کبوتــــر دلهــــای نــامه بر

عاشق تــر از همیشه به پیـوست می روم

 

 

نمیدونم شعر از کیه...
+ نوشته شده در  جمعه پنجم آذر 1389ساعت 23:14  توسط نازنین مریم  | 

 

دیدی که درد آمد و طاقت نداشتی           شاید برای درد لیاقت نداشتی

پس کو غرور سرخ غزلهای آبی ات      در خویش گم شدی و صداقت نداشتی

یادش بخیر رونق شبهای عاشقی          یک لحظه هم به دوریش عادت نداشتی

با دردهای تازه عجب تازه می شدی     هرگز برای شکوه شهامت نداشتی

برخیز و با اشاره ی او مست شو بخند      گر غم نبود حق سعادت نداشتی

سمیه حمزه ای

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آذر 1389ساعت 20:39  توسط نازنین مریم  | 

 



من از آن سوي حسرتهاي باران‌خورده مي‌آيم
اشارتهاي پاييزانه‌اي دارد سراپايم
چرا تنهايي‌ام را با كسي قسمت كنم امشب؟
كه در هر خلوتي آيينه شد محو تماشايم
كسي ديگر براي عشق آوازي نمي‌خواند
پر از تنهايي محض است شبهاي غزلهايم
به جز باران، به جز دريا كسي ديگر نمي‌داند
چه رازي خفته در پشت كويريهاي آوايم
غزل كم‌كم به پايان مي‌رسد؛ اما براي من «شراب خانگي» مي‌ماند و ياد «اوستايم»

پرويز بيگي حبيب‌آبادي

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آذر 1389ساعت 1:5  توسط نازنین مریم  | 

از باده ناب عشق مستیم هنوز

مست از می مینای الستیم هنوز

صد بار در این میانه گر نیست شویم

این بر لب ماست که: هستیم هنوز

 

هیچی ندارم بگم..........فقط خیلی دلتنگم..........خیلی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آذر 1389ساعت 0:35  توسط نازنین مریم  | 

چه می شد اگر روزگارم تو باشی

خزانم تو باشی بهارم تو باشی

خدا خواست اینقدر تنها نباشم

گل باغ بی برگ و بارم تو باشی

شنيدم که می آيد از سمت باران

بهاری که اميدوارم تو باشی

فقط يک هوس دارم اينکه هميشه

به هر جا که پا می گذارم تو باشی

صدا کن که در حجم اين بی کسی ها

کنار تو باشم کنارم تو باشی

(میلاد از کلوپ سایه)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم آبان 1389ساعت 23:19  توسط نازنین مریم  | 

 

به تو عادت دارم

مثل پروانه به آتش، مثل عابد به عبادت

و تو هر لحظه كه از من دوری،

من به ويرانگری فاصله می انديشم

در كتاب احساس

واژه فاصله يك فاجعه معنا شده است

تو توانايی آنرا داری

كه به اين فاجعه پايان بخشی

(میلاد از کلوپ سایه)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم آبان 1389ساعت 23:15  توسط نازنین مریم  | 

یک پسر کوچک از مادرش پرسید : چرا گریه می کنی

مادرش به او گفت : زیرا من یک زن هستم . پسر بچه گفت : من نمی فهمم

مادرش او را در آغوش گرفت و گفت : تو هیچگاه نخواهی فهمید

بعدها پسر کوچک از پدرش پرسید : چرا مادر بی دلیل گریه می کند.

پدرش تنها توانست به او بگوید : تمام زن ها برای هیچ چیز گریه می کنند.

پسر کوچک بزرگ شد و به یک مرد تبدیل گشت ولی هنوز نمی دانست چرا زن ها بی دلیل گریه می کنند

بالاخره سئوالش را برای خداوند مطرح کرد و مطمئن بود که خدا جواب را می داند و او از خدا پرسید : خدایا چرا زن ها به آسانی گریه میکندد؟

خدا گفت زمانی که زن را خلق کردم می خواستم که او موجود به خصوصی باشد بنابراین شانه های او را آن قدر قوی آفریدم  تا بار همه دنیا را به دوش بکشد. و همچنین شانه هایش آن قدر نرم باشد که به بقیه آرامش بدهد.

من به او یک نیروی درونی قوی دادم تا توانایی تحمل زایمان بچه هایش را داشته باشد و وقتی آن ها بزرگ شدند توانایی تحمل بی اعتنایی آن ها را نیز داشته باشد.

به او توانایی دادم که درجایی که همه از جلو رفتن نا امید شده اند او تسلیم نشود و همچنان پیش برود. به او توانایی نگهداری از خانواده اش را دادم حتی زمانی که مریض یا پیر شده است بدون این که شکایتی بکند.

به او عشقی داده ام که در هر شرایطی بچه هایش را عاشقانه دوست داشته باشد حتی اگر آن ها به او آسیبی برسانند.

به او توانایی دادم که شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصیرات او بگذرد و همیشه تلاش کند تا جایی در قلب شوهرش داشته باشد.به او این شعور را دادم که درک کند یک شوهر خوب هرگز به همسرش آسیب نمی رساند اما گاهی اوقات توانایی همسرش را آزمایش میکند و به او این توانایی را دادم که تمامی این مشکلات را حل کرده و با وفاداری کامل در کنار شوهرش باقی بماند.

و در آخر به او اشک هایی دادم که بریزد . این اشک ها فقط مال اوست  و تنها برای استفاده اوست در هر زمانی که به آن ها نیاز داشته باشد . او به هیچ دلیلی نیاز ندارد تا توضیح دهد چرا اشک می ریزد.

خدا گفت : زیبایی یک زن در چشمانش نهفته است زیرا چشم های او دریچه روح است و در قلب او جایی که عشق او به دیگران در آن قرار دارد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم آبان 1389ساعت 22:21  توسط نازنین مریم  | 

 

 بـی فایده ست اینکه اتــــومی کشی مرا

فـریــــاد می کـنی زگــلو می کشی مرا

در من شکست شـور شرابـی که داشتم

اما هنوز هـم بـه ســــــبو می کشی مرا

من تکدرخت پـیرم وتو در خیال خویش

چون غنچه ها ی باغچه بومی کشی مرا

در دفــتر صمـــــیمی ِ نقاشـــیت هـنـوز

مانند گـل، کـنـاره ی جــو می کشی مرا

بشکـســــته تـر زنقش نمـــــاز مسافرم

دیگر چـرا بـدون وضو می کشی مرا..؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم آبان 1389ساعت 22:18  توسط نازنین مریم  | 


گل آفتاب گردان رو به نور می چرخد و آدمی رو به خدا .
ما همه آفتاب گردانیم . اگر آفتابگردان به خاک خیره شود و به تیرگی ؛ دیگر آفتاب گردان نیست
آفتاب گردان کاشف معدن صبح است وبا سیاهی نسبت ندارد .
این ها را گل آفتابگردان به من گفت ومن تماشایش می کردم که خورشید کوچکی بود در زمین و هر گلبرگش شعله بود و دایره ای داغ در دلش می سوخت .
آفتابگردان به من گفت : "وقتی دهقان بذر آفتابگردان را می کارد مطمئن است که او خورشید را پیداخواهد کرد" .
آفتابگردان هیچ چیز را با خورشید اشتباه نمی گیرد ؛ اما انسان همه چیز را با خدا اشتباه می گیرد .
آفتابگردان راهش را بلد است و کارش را می داند او جز دوست داشتن آفتاب و فهمیدن خورشید کاری ندارد .

او همه زندگی اش را وفق نور می کند ، در نور به دنیا می آید و در نور می میرد . نور می خورد و نور می زاید .
دلخوشی آفتابگردان تنها آفتاب است . آفتابگردان با آفتاب آمیخته است و انسان با خدا . بدون آفتاب ، آفتابگردان می میرد؛ بدن خدا انسان . "
آفتابگردان گفت : " روز که آفتابگردان به آفتاب بپیوندد ، دیگر آفتابگردانی نخواهد ماند و روزی که تو به خدا برسی ، دیگر " تویی " نمی ماند . و گفت من فاصله هایم را با نور پر می کنم ، تو فاصله ها را چطور پر می کنی ؟ "
آفتابگردان این را گفت و خاموش شد . گفتگوی من و آفتابگردان نا تمام ماند . زیرا که او در آفتاب غرق شده بود .
جلو رفتم بوییدمش ، بوی خورشید می داد . تب داشت و عاشق بود . خداحافظی کردم ، داشتم می رفتم که نسیمی رد شد و گفت : " نام آفتابگردان همه را یاد آفتاب می اندازد ، نام انسان آیا کسی را به یاد خدا خواهد انداخت ؟ "

عرفان نظرآهاری

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم آبان 1389ساعت 21:49  توسط نازنین مریم  | 

امیدم باش َ

امید آخرینم باش

و نوشدارو برایم باش

برای این دل ریشم تو مرحم باش

تو با مهرت عزیزم باش

تو عشقم باش

تو تنها در كنارم باش

ولیكن تا دم اخر

كنارم باش

كنارم باش

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم آبان 1389ساعت 16:34  توسط نازنین مریم  | 

حرف دلم در يك جمله...............

من در این خلوت خاموش سکوت اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت 17:42  توسط نازنین مریم  | 

مطمئن باش و برو

                          ضربه ات کاری بود

   دل من سخت شکست

                              و چه زشت به من و سادگی ام خندیدی

                               به من و عشقی پاک

                                       که پر از یاد تو بود

                                                                              و خیالم می گفت :

تا ابد مال تو بود

                     تو برو

                                        برو تا راحت تر

                                                             تکه های دل خود را

                                                                                      سر هم

                                                                                                         بند زنم .

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم آبان 1389ساعت 20:13  توسط نازنین مریم  | 

در هر غروب
در امتداد شب
 من هستم و تمامت تنهایی
با خویشتن نشستن
در خویشتن شکستن
این راز سر به مهر
 تا کی درون سینه نهفتن
 گفتن
بی هیچ باک و دلهره گفتن
یاری کن
مرا به گفتن این راز باز یاری کن
ای روی تو به تیره شبان آفتاب روز
 می خواهمت هنوز

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مهر 1389ساعت 22:44  توسط نازنین مریم  | 

زن سردش شد. چشم باز كرد. هنوز صبح نشده بود. شوهرش كنارش نخوابيده بود. از رخت‌خواب بيرون رفت.

 باد پرده‌ها را آهسته و بي‌صدا تكان مي‌داد. پرده را كنار زد. خواست در بالكن را ببندد. بوي سيگار را حس كرد. به بالكن رفت. شوهرش را ديد. در بالكن روي زمين نشسته بود و سيگاري به لب داشت. سوز سرما زن را در خود فرو برد و او مچاله‌تر شد. شوهر اما به حال خود نبود. در اين بيست سالي كه با او زندگي مي‌كرد، مردش را چنين آشفته و غمگين نديده بود. كنارش نشست.

- چيزي شده؟

جوابي نشنيد.

-با توام. سرد است بيا بريم تو. چرا پكري؟

 باز پرسيد. اين بار مرد به او نگاهي كرد و بعد از مكثي گفت.

- مي‌داني فردا چه روزي است؟

-نه. يك روز مثل بقيه‌ي روزها.

-بيست سال پيش يادت هست.

مرد گفت.

زن ادامه داد.

- تازه با هم آشنا شده بوديم.

-مرد گفت: بله.

سيگارش را روي زمين خاموش كرد و ادامه داد.

-اما بيست سال پيش، پدرت به ماجراي من و تو پي برد. مرا خواست.

- آره، يادم هست، دو ساعتي با هم حرف زديد و تو تصميم گرفتي با من ازدواج كني.

- مي‌داني چه گفت؟

-نه. آنقدر از پيشنهاد ازدواجت شوكه شدم كه به هيچ چيز ديگري فكر نمي‌كردم.

 مرد سيگار ديگري روشن كرد و گفت.

-به من گفت يا دخترم را بگير يا كاري مي‌كنم كه بيست سال آب‌خنك بخوري؟

- و تو هم ترسيدي و با من ازدواج كردي؟

زن با خنده گفت.

-اما پدرت قاضي شهر بود. حتما اين كار را مي‌كرد.

 زن بلند شد.

 گفت من سردم است مي‌روم تو.

به مرد نگاهي كرد و پرسيد:

-حالا پشيماني؟

 مرد گفت. نه.

 زن ادامه نداد و داخل اتاق شد.

 مرد زيرلب ادامه داد. فردا بيست سال تمام مي‌شد و من آزاد مي‌شدم. آزادِ آزاد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مهر 1389ساعت 22:35  توسط نازنین مریم  | 

سالهای سال ، درخت سیب اسم خدا را زمزمه کرد و با هر زمزمه ای سیبی سرخ بدنیا به آمد . سیب ها هر کدام یک کلمه بود . کلمه های خدا . مردم کلمه های خدا را می گرفتند و نمی دانستند که درخت اسم خدا را منتشر می کند . درخت اما می دانست ، خدا هم .

درخت اسم خدا را به هرکس که می رسید می بخشید . آدم همه اسم خدا را دوست داشتند . بچه ها اما بیشتر . و وقتی سیب می خوردند ، خدا را مزمزه می کردند و دهانشان بوی خدا می گرفت .
درخت سیب زیادی پیر شده بود خسته بود . می خواست بمیرد ؛ اما اجازه خدا لازم بود . درخت رو به خدا کرد و گفت : "همه عمر اسم شیرینت را بخشیدم ؛ اسمی که طعم زندگی را یادآدم ها می داد . حس می کنم ماموریتم دیگر تمام شده بگذار زودتر به تو برسم "
خدا گفت : " عزیز سبزم ! تنها به قدر یک سیب دیگر صبر کن آخرین سیبت ، سهم کودکی است که هنوز دندانهایش جوانه نزده ، این آخرین هدیه را هم ببخش . صبر کن تا لبخندش را ببینی ."
و درخت یکسال دیگر هم زنده ماند . برای دیدن آخرین لبخند و وقتی که کودک اخرین سیب را از شاخه چید ، خدا لبخند زد و درخت ، آرام در آغوش خدا جان داد .(عرفان نظر آهاری)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مهر 1389ساعت 23:18  توسط نازنین مریم  | 

شب تلخي نبود امشب

آسمان روشن

و آواز چگوريها شهادت بر شب

پر مهتاب مي داد


من امشب شاد و خوشحالم

پاي كوبان و رقص افشانم

«سرود شكر سر كردم »


خداوندا...!

توخود قدار و دانايي

تو هرگز دل خوبان نيا زاري

مرامت:عشق

و

ايمانت:وفاي من


خداوندا...!

من امشب لنگر عشق لطيفي را

به چشم پر ز اشكم از سر يك شوق د ر كوچه!

كه گشته بود

مصفا و نوراني

از صفاي چهرهاي خندان و رويايي

چهره هايي كه بي محا با در دل شب شاد و خندانند.

                                                مي ديدم

و اوج عشقشان،

 برد از دلم

غمها و سختي هاي اين عالم


خداوندا...!

جهان زيبا!

به چشم پر زلبخند عزيزانيست

كه دل را ازبراي دل

و عشق را ازبراي عشق مي دانند

و قلبي با محبت براي عشقشان دارند

بماند در خاطرشان عشقها جاويد

                                                      "ابراهيم ناصري مقدم"

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مهر 1389ساعت 23:24  توسط نازنین مریم  | 

"هیچ کس"، معشوق توست

عاشق می خواست به سفر برود. روزها و ماه ها و سال ها بود که چمدان می بست. هی هفته ها را تا می کرد و توی چمدان می گذاشت. هی ماه ها را مرتب می کرد و روی هم می چید و هی سال ها را جمع می کرد و به چمدانش اضافه می کرد. او هر روز توی جیب های چمدانش شنبه و یکشنبه می ریخت و چه قرن هایی را که ته ته چمدانش جا داده بود. و سال ها بود که خدا تماشایش می کرد و لبخند می زد و چیزی نمی گفت. اما سرانجام روزی خدا به او گفت: عزیز عاشق، فکر نمی کنی سفرت دارد دیر می شود؟ چمدانت زیادی سنگین است. با این همه سال و قرن و این همه ماه و هفته چه می خواهی بکنی؟ عاشق گفت : خدایا! عشق، سفری دور و دراز است. من به همه این ماه ها و هفته ها احتیاج دارم. به همه این سال ها و قرن ها، زیرا هر قدر که عاشقی کنم، باز هم کم است. خدا گفت : اما عاشقی، سبکی است. عاشقی، سفر ثانیه است. نه درنگ قرن ها و سال ها. بلند شو و برو و هیچ چیز با خودت نبر، جز همین ثانیه که من به تو می دهم. عاشق گفت : چیزی با خود نمی برم، باشد. نه قرنی و نه سالی و نه ماه و هفته ای را. اما خدایا ! هر عاشقی به کسی محتاج است. به کسی که همراهی اش کند. به کسی که پا به پایش بیاید. به کسی که اسمش معشوق است. خدا گفت : نه ؛ نه کسی و نه چیزی. "هیچ چیز" توشه توست و "هیچ کس" معشوق تو، در سفری که که نامش عشق است. و آنگاه خدا چمدان سنگین عاشق را از او گرفت و راهی اش کرد. عاشق راه افتاد و سبک بود و هیچ چیز نداشت. جز چند ثانیه که خدا به او داده بود. عاشق راه افتاد و تنها بود و هیچ کس را نداشت. جز خدا که همیشه با او بود.(عرفان نظر آهاری)

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مهر 1389ساعت 21:23  توسط نازنین مریم  | 


دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود؛ فریب می‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هیاهو می‌کردند و هول می‌زدند و بیشتر می‌خواستند.
توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خیانت،‌ جاه‌طلبی و ... هر کس چیزی می‌خرید و در ازایش چیزی می‌داد. بعضی‌ها تکه‌ای از قلبشان را می‌دادند و بعضی‌ پاره‌ای از روحشان را. بعضی‌ها ایمانشان را می‌دادند و بعضی آزادگیشان را.
شیطان می‌خندید و دهانش بوی گند جهنم می‌داد. حالم را به هم می‌زد. دلم می‌خواست همه نفرتم را توی صورتش تف کنم.
انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت: من کاری با کسی ندارم،‌فقط گوشه‌ای بساطم را پهن کرده‌ام و آرام نجوا می‌کنم. نه قیل و قال می‌کنم و نه کسی را مجبور می‌کنم چیزی از من بخرد. می‌بینی! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیک‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اینها فرق می‌کنی.تو زیرکی و مومن. زیرکی و ایمان، آدم را نجات می‌دهد. اینها ساده‌اند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب می‌خورند.
از شیطان بدم می‌آمد. حرف‌هایش اما شیرین بود. گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت.
ساعت‌ها کنار بساطش نشستم تا این که چشمم به جعبه‌ای عبادت افتاد که لا به لای چیز‌های دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار یک بار هم شده کسی، چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یک بار هم او فریب بخورد.
به خانه آمدم و در کوچک جعبه عبادت را باز کردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم، فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم،‌نبود! فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته‌ام.
تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش کردم. تمام راه خدا خدا کردم. می‌خواستم یقه نامردش را بگیرم. عبادت دروغی‌اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم، شیطان اما نبود.
آن وقت نشستم و های های گریه کردم. اشک‌هایم که تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بی‌دلی‌ام را با خود ببرم که صدایی شنیدم، صدای قلبم را.
و همان‌جا بی‌اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم. به شکرانه قلبی که پیدا شده بود .


+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مهر 1389ساعت 22:23  توسط نازنین مریم  |